به پا خیز و این بندِ دیرین شکن به نیرویِ مردم، ستم را فکن مزن داغِ تهمت به هر هم‌سفر به کردارِ مردم، به برهان نگر کسی کز تو دیگر سخن گفته است مگو مهرِ دشمن به دل خفته است مکن دیوِ شب را خداوندِ روز به فردایِ ایران چراغی فروز مکن با رفیقان چنین کارزار که دشمن بخندد به این روزگار ز تهمت نگردد اسیری رها به نیرویِ مردم شود شب فنا رهایی اگر سهمِ یاران شود وطن بی‌گمان باز زندان شود نباید در این خانه بیگانه بود بباید دری بر رقیبان گشود نه با کینه ایران شود سربلند مبادا رسد هم‌وطن را گزند عدالت نباشد همان انتقام به قانون بماند وطن بادوام نه زن را کم از مرد باید شمرد نه حق را به نامِ نژادی سترد کسی برتر از رأیِ مردم مباد به قانون سپاریم فرمان و داد کسی دستِ درمانده‌ای را گرفت به مهرش در این خاک، شادی شکفت کسی بر اسیران دری را گشود به درمانِ زخمی، غمی را زدود نه با خشم و دشنام و فرمانِ کین به تدبیر و دانش بساز این زمین به خورشید و آن شیر، سوگندِ ما که ایران از این بند گردد رها