Book · Poetry
Mathnavi of Hope
Mathnavi of Hope: an illustrated Persian poetry book by Peyman Bakhshayesh, gathering 218 couplets in five sections across 36 pages.
Original Persian edition · 36 pages · 5.6 MB
Page 1 of 36
Select the page to view it at full size.
Complete text
امید
چهل سال و هفت از ستم برگذشتدریغا که بر ما چه آمد، چه گشت!
به هر خانه خون بود و در هر گذرنه آسوده یک خانه از این شرر
نه از رنجِ زندان کسی در اماننه یک دل تهی مانده از سوزِ جان
بگفتند: کآن فرّ و آیین کجاست؟چرا جایِ دانش چنین اژدهاست؟
به بامِ رفاه از ستم خون چکیدز خونِ سرافراز، گل بردمید
سپهبد به خون خفت و فرزانه نیزز هر سو برآمد یکی رستخیز
جوانی ز چپ، دل به فردا سپردغمِ کارگر را به میدان ببرد
بگفتا: اگر رفته سردارِ رادمنم وارثِ آن رهِ مهر و داد
چو خردادِ خونین درآمد ز راهجوانی به خون خفته، با یک گناه:
گناهی به جز آرزوها نداشتکه در سر نهالی ز فردا بکاشت
برآمد غریوِ نبرد از عراقفزودند زندان به نامِ نفاق
دگرباره آن سروِ آزاد رفتکه جانها گرفتند در شصت و هفت
به لب جامِ زهر است و پایانِ جنگفروخفت غوغا، نه بیداد و ننگ
به پا هاشمی ساخت بازارِ نودل از وعدهها شد به فردا گرو
بگفتند: بازار چون وا شودزبانها در این شهر گویا شود
چو شد خاتمی صاحبِ تخت و تاجبگفتا که باشد مدارا علاج
به کویِ جوانان، سحر خون چکیدامیدِ جوانان ز وحشت رمید
چو محمود بر تختِ قدرت نشستبه نامِ تهیدست، پیمان ببست
بگفتا: منم یاورِ کارگرز مهرم شود خانهتان پرگهر
چو دیدند کآن وعده شد بیثمردگر سبز شد کوچه در هر گذر
دل از موسوی خواست فردایِ نوکروبی در این راه شد پیشرو
ز بیداد بر سبزه بارید خوننرفت آن شبِ تیره از دل برون
حسن با کلیدی به منبر نشستبه لب خنده آورد و دلها ببست
ظریف از زبانها فسونها سرودبه غرب از درِ آشتی رو نمود
رئیسی برآمد به نامِ نجاتنه نانی به مردم، نه آبِ حیات
چو مسعود بر مسندِ او نشستهمان بند بر دستِ مردم ببست
ز مهسا، جوانان به پا خاستندرهِ زندگی را دگر خواستند
بگفتند: زین ریشه بیداد خاسترهِ چاره برکندنِ اژدهاست
چو دیماه، فریادِ مردم رسیدبه دلها ز نو بویِ فردا دمید
چو دل در رهِ پهلوی پا نهادامیدی دگر در دلِ ما فتاد
کنون رهنمایم رضا پهلویکه بر داد و دانش کند رهروی
نه دیگر به اصلاحِ این دل نهیمنه بر وعده، جانِ جوانان دهیم
اگر جانفشانی بُوَد راهِ مارهاییِ ایران بُوَد خونبها
به لبها سرودی که «جاوید شاه»سحر را گرفتند از آن نیکخواه
رضاشاه، شادان روانت بُوَدکه یادت به دلها فروزان شود
به خون خفت خورشید، شب شد درازز نامش رهایی شود سرفراز
کسی رهنما را گنهکار خواندز جلّاد، یک نکته بر لب نراند
پدر گفت و مادر چنین بازگفت:که داغم به دل، آرزویم نخفت
به فرمانِ قاتل نگر، دادخواهمبند از سرِ کینه بر نور، راه
کنون آمریکا به میدان رسیدز بومِ یهود آتشِ جنگ دمید
فروریخت بر کاخِ رهبر شررشکست آن غرورِ دروغین دگر
فتاد آن ستمکار در خاکِ سردبه جا ماند از او کشوری پر ز درد
ز دریا، ز خشکی، ز چرخِ بلندفروریخت دیوارِ کاخِ گزند
ببستند هرمز، گشودند کینبه تنگی فتادند اهلِ زمین
به هر حیله جستند راهی نهانکه مانَد سریرِ ستم جاودان
اگر مهرِ ایران به دل پروریبیا تا به راهِ رضا بنگری
دگرباره باید جهان را شناختز دیروز باید پلی نو بساخت
به پا مجلسی بهرِ مردم نهیمبه آزادگی دل به قانون دهیم
همان رأیِ مردم بُوَد رهنماز صندوق خیزد شکوه و صفا
نه زن را فروتر ز مردان شمرکه بی او نروید درختِ هنر
دبستان بسازیم و دانشسرابه فرهنگ، جان گیرد ایرانِ ما
نه از نفت تنها، که از فکر و کارشود بارور خاکِ این روزگار
به هر شهر درمان و شادی دهیمبه رنجِ تهیدست، مرهم نهیم
در این انجمن، هر که چپ یا که راستبه میهن دلش مهر و پیمان به پاست
ز ژاپن بیاموز راهِ خردکه دانش وطن را به اوج آوَرَد
ز قومِ یهود این سخن یاد گیربه دانش توانا، به همّت دلیر
به گیتی نه دشمن، که یاران شویمبه داد و خرد رو به فردا رویم
چو سیمرغ پرواز کن، ای وطندگر گل برویان به دشت و چمن
بگیریم دگرباره ایرانِ خویشبه دانش بریم این وطن را به پیش
به پیمانِ یاری قدم درنهیموطن را دگرباره جانی دهیم
ثبات ناپایدار و پیمان بازسازی
بگفتا: «چه داری به فردا امید؟که از شب نیامد پگاهی سپید
هنوز اژدها میزند بر جهاننهان میفرستد به هر سو زیان
همیبارد از بام او تیر کینجهان گشته از خشم او آتشین
جوانی ز نروژ به زندان فتادکه بر جان دیگر کمین مینهاد
رها کن چنین قصه، ای سرفرازجوانی به این آرزوها مباز
چو این اژدها مانده، فردا کجاست؟چه چیزت در این تیرهشب رهنماست؟»
بگفتم: مپندار از این هایوهویکه هرگز نگردد دگر آب جوی
به ظاهر جهان را قراری نمودولی زیر آن موج دیگر غنود
نه هر سازگاری نشان وفاستبسا صلح ظاهر که دام بلاست
نه با مهر ما عقد پیمان کنندبه سودی دگر، ترک یاران کنند
اگر سود بیگانه در رنج ماستبدان رنج ما بهر او چون طلاست
به دوران آن جنگ و پیکار سردسیاست چه رنجی به گیتی سپرد
کسی کز تمدّن سخن میسرودبسا در ستم، سود خود میفزود
اروپا به سود خودش دل سپردز داد و ز انسان بسی نام ببرد
ستم را به فرهنگ مردم ببستبه نام تفاوت، دلی را شکست
اگر حق، جهانگیر و والا بُوَدچرا سهم ما رنج و غوغا بُوَد؟
بسی سود سودا به عمّامه رفتحقوق بشر زیر آن جامه رفت
ز یک سو، زبان پاس انسان گرفتز دیگر، ز سود ستم جان گرفت
نه تنها یکی شد اسیر ستمبه هر خانه راهی گشود این الم
چه فرزانه در بند و زنجیر برفتچه دانا که با داغ شمشیر برفت
بسی مرد و زن راه غربت گزیدبه دل داغ ایران به هر سو کشید
چو برج بلند از شرر شد نگونبه ناگه فرو ریخت باران خون
نه هر اهل ایمان، رفیق بلاستچنین کینه را در خرد کی رواست؟
به جنگی که بنیاد کشور شکستنه آسان بُوَد داد و شادی به دست
چو پیمان نوشتند و شد گفتوگوبسی کس به فردا نهاد آرزو
یکی گفت: «پیمان فردا نکوست»یکی گفت: «این دام آن حیلهجوست»
چو موشک به همسایه آتش فشاندچه سود از غروری که نفرت نشاند؟
بگو از سرانجام صلح عُمانچه شد بهرهاش جز غمی بیکران؟
چو هرمز به آشوب و آتش رسیدز هر سو هراس گرانی دمید
به چشمم، جهان سود خود را بجستنه بر آرزوهای ما دل ببست
بسا بیمشان از توان وطنکه روزی رها گردد از این مِحَن
اگر عزم مردم نمایان شودبسا عهد فردا که آسان شود
سرانجام ما را نسازد جهاننباید که بیگانه گردد شبان
به بازوی خود خانهای نو بسازبه نیروی دانش به فردا بتاز
چو با هم نگهبان میهن شویمرها از فسونهای دشمن شویم
امیدم نه افسانهای بیبهاستخرد رهنمای من اندر بلاست
به صندوق آرا، نه تیغ سوارشود رأی مردم به کشور مدار
بود پادشاهی به قانون رواکه فرمان مردم بماند به جا
کنارش به میهن وفا میکنمخرد را چراغ بقا میکنم
چو سرباز جاوید ایران پاکنترسیم از اندوه و از بیم و باک
دبستان، چراغی به شبهای تارز دانش جوانان شوند استوار
نه با نفت تنها به پا شد جهانز اندیشه شد کار مردم روان
کمر بستهام با خرد این زمانبسازم وطن را به نیروی جان
منم یک بناگر به ایرانزمینبسازم به دانش جهانی نوین
نه من یکتنم، صد هزاران مناندکه در سنگ خارا شرر میزنند
ز پیمان خود برنگردم، بدانکه ایران بماند به گیتی جوان
وزین رو به فردا مرا هست امیدکه باید به پایان ظلمت رسید
از سوگ تا سحر
بگفتا: به ایران امیدت به چیست؟در این شام خونین، پناهت به کیست؟
ندیدی که در دی چه بر ما گذشت؟چه بر آن جوانان شیدا گذشت؟
مسلسل به میدان مردم رسیدهزاران جوان را به خون درکشید
به هر خانه پیغام ماتم رسیدبه هر سینه یک داغ سوزان دمید
بگفتا که «فرمان عالم ز ماستبه قرآن، چنین اقتداری رواست
چو مهدی بیاید، زمینش دهیمبه هر دل هراسی ز دینش نهیم
ز ایران به لبنان بریم این گهربماند به مردم دلی پُرشرر
مبادا ز ایران سخن سر کنیددل از مهر میهن تهیتر کنید»
بگفتا: «تو مردم چرا خواندهای؟به میدان خون از چه رو راندهای؟
چرا کوچه را پُر ز آوا کنی؟چرا آتشی تازه برپا کنی؟
بمان تا زمانی دگر، ای پسربرآید ز شبهای ایران سحر»
بگفتم: گنه بر ستمپیشه بادنه بر آن که در دل امیدی نهاد
رجزخوان به دنیا شرر میفشاندز هر سو بلایی به دامان نشاند
در آن سوگ، مادر به پا مانده بودبه یادش سرودی ز غم خوانده بود
ز مادر شنیدم که روزی سپیدبرآید ز این شب به صدها امید
پدر گفت: «عزیزم به دلها نمردچراغی به شبها فروزان سپرد»
نه آن رهبر از داغ یاران شکستبه فردای روشن دگر دل ببست
بگفتم: در این شب سحر میرسدزمستان ما هم به سر میرسد
کنارت بمانم به میدان دلیرنترسم ز زندان و زنجیر و تیر
نه خونم ز یاران میهن سَر استنه جانم ز آنان گرامیتر است
خرد را به میدان ایران برمچراغی به شبهای زندان برم
نه جویای خونم، نه در بند کیننخواهم ستم را دگر بر زمین
به قانون سپارم ستمپیشه رانگه دارم از کینه اندیشه را
به مشروطه با عشق دل بستهامز بیداد و خودکامگی خستهام
به رأیی که آزاد مردم دهندبر او تاج شاهی به شادی نهند
دگرباره ایران جوانی کندجهان را پُر از مهربانی کند
ز دانش چراغی فروزان زنیمز ویرانه با هم گلستان کنیم
نکو فکر و گفتار و کردار بادبه ایران، به هر خانه، گلزار باد
رهانیم از این بند، ایران خویشبه دانش بریم این وطن را به پیش
در دفاع از امید
بگفتا رفیقی: «امیدت کجاست؟در این تیرگی، صبح روشن کجاست؟
دلار از زمین تا فلک پر کشیدز رخسار مردم، تبسّم رمید
به هر خانهای رنج و اندوه و دردبه هر چهرهای مانده از غصّه گرد
تو اکنون طبیبی، برون از وطنچه دانی ز احوال این مرد و زن؟
چه داری که روشن بُوَد جان تو؟کجا ریشه دارد گلستان تو؟»
بگفتم: من ایران به جان پرورمز دریای غم سر برون آورم
به هفت، انقلاب آمد، آتش فزودز من کودکی را به یک دم ربود
به نُه، جنگ و آتش به جانم رسیددلم داغ میهن به هر سو کشید
پدر دل به پیکار دشمن نهادکه میهن بماند سرافراز و شاد
به همراه او، زیر باران نارتنم پخته شد، شد دلم استوار
چنان کرگدن گشتهام سختپوستکه بر زخم میهن، دلم چارهجوست
نیارد به جانم سیاهی گزندنخواهم شدن پیش ظلمت نژند
اگر یک تنم، باز در سنگرمنلرزم، که در راه حق یاورم
کنون دست یاران به دستم نشستز پیوند ما پشت ظلمت شکست
هزاران خزان بر درختان گذشتولی سبزه از ریشهها بازگشت
ستونهای دیرین ما را ببینهنر را در این خاک نقشآفرین
ز شاپور تندیس والا به پاستکه تاریخ ما در همین صخرههاست
ببین در جهان، مرد و زن نامدارز ایران، به دانش، به فرهنگ و کار
چو سیمرغ، ایران برآرد نفسرهاند ز بیداد، جان از قفس
به فردای ایران نظر دوختمچراغی ز دانش برافروختم
من از نقش فردا سخن میدهمبه هر خشت آن جان و تن میدهم
پدر را به تاریخ باید سپردپسر را به کردار باید شمرد
کنارش در این راه، همدل شویمبه هر گام، با داد و دانش رویم
بُوَد رأی مردم نگهبان ماخرد، داد و دانش، سه پیمان ما
اگر رأی مردم به شاهی رسیدوگر راه جمهور را برگزید،
سر از حکم ملّت نباید کشیدبباید به هر دل فروغ آفرید
نه زن خوار گردد، نه مردی اسیربه قانون برابر، وزیر و فقیر
نگهبان هر مرز ایران شویمبه هم، سدّ هر موج توفان شویم
جدا دین ز فرمانروایی کنیموطن را پر از روشنایی کنیم
ز چپ تا به راست، از خرد همصداکه ایران بماند در این ره به پا
ز هر حزب و هر دسته، دانا رسدبه مجلس، صدایی ز هر جا رسد
مبادا کسی مزد مردم بَرَدنه بر جان حیوان ستم گسترد
نگهبان دریا و هامون شویمبه دانش ز بیراهه بیرون شویم
ز سرمایه، دانش، ز نیروی کارشود خاک ایران، سراسر بهار
ز وامی کلان رونق آید پدیدبه دانش توان طرح آن را کشید
یهودی، عرب، هر دو یاران مابجوییم از این پس به گیتی صفا
درودی فرستم به همسایگانکه گردد جهان پر ز آزادگان
نباشد جهان را ز ایران گزندبماند به گیتی وطن سربلند
دبستان به دختر دهد بال و پربه کابل درخشد چراغ هنر
به دوشنبه شادی، به باکو بهارنه تنگی بماند، نه غم یادگار
نماند ستمگر به گیتی سوارنباشد کسی را ز دزدی وقار
نگردد دل از رنج و غم ناامیدکه در تیرگی هم درخشد نوید
بیا تا به ایران دگر جان دهیمبه دانش، به هر خانه سامان دهیم
به نیروی کار، این وطن زنده بادخرد رهنما، مردم آزاد و شاد!
گفتوگو دربارهٔ پهلوی پلاس
بگفتند: کاین شور و این یاوریچه دارد به جز خواب و افسونگری؟
ز فریاد «مرگ» از کران تا کرانهراسان شود جان ما هر زمان
به چپ مرگ گویند و بر شیخ هممبادا که فردا فزاید ستم
سپاهی، مجاهد، هراسان شوندمبادا به فردا، به زندان شوند
مبادا که ساواک آید به کارشود سهم هر شاعری چوب و دار
یکی حزب و فرمان یک شهریارنماند دلی شاد از این روزگار
همان راه دیروز را سر کنیمجهان را به اندیشه بهتر کنیم
بگفتم: از آن روزگاران مگومگر با خرد، حال ایران بجو
نه هر کار پیشین سراسر خطاستنه هر کس که دلبسته شد، بیخطاست
شه از خاک ایران، سفر برگزیدکه بر تخت، از خون نجوید امید
ببین از چه ویرانه، شهری دمیدز دانش، به ویرانه رونق رسید
ببین راه و صنعت، ببین کشتزارببین جوی دانش در این روزگار
به دانش، وطن را توان دادهاندز هر سو رهی نو نشان دادهاند
بگفتند: قلم را شکستن چرا؟به دانا چنین کینه بستن چرا؟
بگفتم: قلم را گرامی بداربه آزادیاش، جان ایران سپار
نه زندان گشاید گره از وطننه از بند و زندان بروید چمن
یکی دل به فرمان مسکو سپردوطن را به سودای بیگانه برد
یکی دین و دولت به هم میتنیدکه جز حکم خود، رأی مردم ندید
مجاهد، دو باور به هم میتنیدوز آن همدلی، آتشی شد پدید
چنان شورشی آتشی برفروختکه ایران از آن آتش و غم بسوخت
به پنجاهوهفت آنچه آمد به سرز خاکسترش مانده ما را شرر
چه میشد اگر صبرمان میفزود؟بسا راه دیگر به ما رخ نمود
چو آن کاخ سرخ از توان میفتادبسا بر وطن، بخت رو میگشاد
بگفتم: ز دیروز، عبرت بریمبه فردای آزاد، ره بسپریم
به دانش، به میهن، به فرهنگ و دادتوان مملکت را ز نو پی نهاد
نه دین را به فرمان دولت نهیمنه دولت به فتوای ملّا دهیم
ز پایین به بالا رسد اختیاربه قانون شود کارمان استوار
نه فرمان ز بالا، نه رأیی به زورنه بندی که خامش کند بانگ شور
چو ملت به رأیش شهی برگزیدنباید سر از حکم قانون کشید
چو ملت به دانش توانا شودهمان دولتش هم شکوفا شود
همه پیش قانون برابر شویمبه فرهنگ و دانش توانگر شویم
نه از چپ هراسان، نه از راست بیمبه ایران و آینده دل میدهیم
نه با کینه، ایران بنا میکنیمبه هم خانه را پرصفا میکنیم
هنوز از همان راه کج دم زنندبه هر چرخ نو، چوب کین افکنند
چو این چرخ سنگین بیاید به کارشود چوب کین زیر آن تار و مار
بیا دست یاری به ما باز دهبه فردای ایران، سرآغاز ده
به دانش وطن را گلستان کنیمبه کوشش، شبش را چراغان کنیم
چو خورشید تابان برآید ز کوهرود تیرگی، زنده گردد شکوه
یادداشت تدوین و مآخذ
این کتاب پنج بخش و ۲۱۸ بیت دارد. دو فایل مصورِ «گفتوگو دربارهٔ پهلوی پلاس» متن یکسان داشتند و در این مجموعه یک بار آمدهاند. ارجاع نامها در بیتهای پیشین به همان صورت متن اصلی حفظ شده است؛ مخاطب همراهی سیاسی شاعر، شاهزاده رضا پهلوی است.
گفتوگوها و تصاویر، بازآفرینی شاعرانهاند. روایت رویدادها، داوریهای تاریخی و آرزوهای سیاسی بیان دیدگاه شاعر است و این تدوین به معنای راستیآزمایی مستقل همهٔ اشارههای خبری نیست. صدای پدر و مادر در شعر به همهٔ خانوادهها تعمیم داده نمیشود.
متن پایه: «امید»، «ادامهٔ مثنوی؛ ثبات ناپایدار و پیمان بازسازی»، «بخش تازهٔ امید»، «در دفاع از امید» و «ادامهٔ مثنوی؛ پهلوی پلاس»؛ نسخههای PDF ارسالی شاعر، ۱۹ اکتبر ۲۰۲۶.
مرجع سبک: «مثنوی پیمان و منوچهر؛ دفتر نخست: دیدار دوباره» و «جایزهٔ آزادی فرانکفورت و شاهزاده رضا پهلوی»، از گوگلدرایو شاعر.
مرجع پیوستگی فکری: «بازسازی امید پس از شوک سیاسی»، از گوگلدرایو؛ و مقالهٔ «پهلوی پلاس چیست؟» در وبسایت شاعر. این منابع برای شناخت دیدگاه مؤلف استفاده شدهاند.
تصاویر این نسخه نمادیناند. جلد و چهار تصویر داخلی با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و تصویر سیمرغِ دفتر چهارم از نسخهٔ ارسالی «در دفاع از امید» برگرفته شده است.

