چهل سال و هفت از ستم برگذشت دریغا که بر ما چه آمد، چه گشت! به هر خانه خون بود و در هر گذر نه آسوده یک خانه از این شرر نه از رنجِ زندان کسی در امان نه یک دل تهی مانده از سوزِ جان بگفتند: کآن فرّ و آیین کجاست؟ چرا جایِ دانش چنین اژدهاست؟ به بامِ رفاه از ستم خون چکید ز خونِ سرافراز، گل بردمید سپهبد به خون خفت و فرزانه نیز ز هر سو برآمد یکی رستخیز جوانی ز چپ، دل به فردا سپرد غمِ کارگر را به میدان ببرد بگفتا: اگر رفته سردارِ راد منم وارثِ آن رهِ مهر و داد چو خردادِ خونین درآمد ز راه جوانی به خون خفته، با یک گناه: گناهی به جز آرزوها نداشت که در سر نهالی ز فردا بکاشت برآمد غریوِ نبرد از عراق فزودند زندان به نامِ نفاق دگرباره آن سروِ آزاد رفت که جان‌ها گرفتند در شصت و هفت به لب جامِ زهر است و پایانِ جنگ فروخفت غوغا، نه بیداد و ننگ به پا هاشمی ساخت بازارِ نو دل از وعده‌ها شد به فردا گرو بگفتند: بازار چون وا شود زبان‌ها در این شهر گویا شود چو شد خاتمی صاحبِ تخت و تاج بگفتا که باشد مدارا علاج به کویِ جوانان، سحر خون چکید امیدِ جوانان ز وحشت رمید چو محمود بر تختِ قدرت نشست به نامِ تهیدست، پیمان ببست بگفتا: منم یاورِ کارگر ز مِهرم شود خانه‌تان پرگهر چو دیدند کآن وعده شد بی‌ثمر دگر سبز شد کوچه در هر گذر دل از موسوی خواست فردایِ نو کروبی در این راه شد پیشرو ز بیداد بر سبزه بارید خون نرفت آن شبِ تیره از دل برون حسن با کلیدی به منبر نشست به لب خنده آورد و دل‌ها ببست ظریف از زبان‌ها فسون‌ها سرود به غرب از درِ آشتی رو نمود رئیسی برآمد به نامِ نجات نه نانی به مردم، نه آبِ حیات چو مسعود بر مسندِ او نشست همان بند بر دستِ مردم ببست ز مهسا، جوانان به پا خاستند رهِ زندگی را دگر خواستند بگفتند: زین ریشه بیداد خاست رهِ چاره برکندنِ اژدهاست چو دی‌ماه، فریادِ مردم رسید به دل‌ها ز نو بویِ فردا دمید چو دل در رهِ پهلوی پا نهاد امیدی دگر در دلِ ما فتاد کنون رهنمایم رضا پهلوی که بر داد و دانش کند رهروی نه دیگر به اصلاحِ این دل نهیم نه بر وعده، جانِ جوانان دهیم اگر جانفشانی بُوَد راهِ ما رهاییِ ایران بُوَد خون‌بها به لب‌ها سرودی که «جاوید شاه» سحر را گرفتند از آن نیک‌خواه رضاشاه، شادان روانت بُوَد که یادت به دل‌ها فروزان شود به خون خفت خورشید، شب شد دراز ز نامش رهایی شود سرفراز کسی رهنما را گنهکار خواند ز جلّاد، یک نکته بر لب نراند پدر گفت و مادر چنین بازگفت: که داغم به دل، آرزویم نخفت به فرمانِ قاتل نگر، دادخواه مبند از سرِ کینه بر نور، راه کنون آمریکا به میدان رسید ز بومِ یهود آتشِ جنگ دمید فروریخت بر کاخِ رهبر شرر شکست آن غرورِ دروغین دگر فتاد آن ستمکار در خاکِ سرد به جا ماند از او کشوری پر ز درد ز دریا، ز خشکی، ز چرخِ بلند فروریخت دیوارِ کاخِ گزند ببستند هرمز، گشودند کین به تنگی فتادند اهلِ زمین به هر حیله جستند راهی نهان که مانَد سریرِ ستم جاودان اگر مهرِ ایران به دل پروری بیا تا به راهِ رضا بنگری دگرباره باید جهان را شناخت ز دیروز باید پلی نو بساخت به پا مجلسی بهرِ مردم نهیم به آزادگی دل به قانون دهیم همان رأیِ مردم بُوَد رهنما ز صندوق خیزد شکوه و صفا نه زن را فروتر ز مردان شمر که بی‌او نروید درختِ هنر دبستان بسازیم و دانش‌سرا به فرهنگ، جان گیرد ایرانِ ما نه از نفت تنها، که از فکر و کار شود بارور خاکِ این روزگار به هر شهر درمان و شادی دهیم به رنجِ تهیدست، مرهم نهیم در این انجمن، هر که چپ یا که راست به میهن دلش مهر و پیمان به پاست ز ژاپن بیاموز راهِ خرد که دانش وطن را به اوج آوَرَد ز قومِ یهود این سخن یاد گیر به دانش توانا، به همّت دلیر به گیتی نه دشمن، که یاران شویم به داد و خرد رو به فردا رویم چو سیمرغ پرواز کن، ای وطن دگر گل برویان به دشت و چمن بگیریم دگرباره ایرانِ خویش به دانش بریم این وطن را به پیش به پیمانِ یاری قدم درنهیم وطن را دگرباره جانی دهیم