مقالهٔ سیاسی
پژمردگی سیاسی و ضرورت آشتی ملی؛ به یاد مرجان ساتراپی
تأملی روایی دربارهٔ تبعید، حافظهٔ مشترک، تکثر و آشتی ملی؛ با تفکیک استعارهٔ پژمردگی سیاسی از تشخیص پزشکی و تأکید بر عدالت و حقوق برابر.
مقالهٔ فارسی
به بهانه درگذشت مرجان ساتراپی، خالق پرسپولیس
مقاله تحلیلی ـ روایی درباره سوگ، مهاجرت، سکتاریسم سیاسی و امکان بازسازی پیوند ملی ایرانیان
پیمان بخشایش | MD, PhD, MBA
تاریخ نگارش: ۵ ژوئن ۲۰۲۶ | بازنگری برای انتشار: ۱۳ اکتبر ۲۰۲۶
یادداشت روش: «پژمردگی سیاسی» در این مقاله استعارهای برای فرسایش امید، اعتماد و پیوند اجتماعی است، نه تشخیص پزشکی یا توضیح علت مرگ یک فرد. خاطرات شخصی با روایت نویسنده و داوریهای سیاسی با مسئولیت او نقل میشوند؛ ارجاعات برای بخشهای خبری و پژوهشی آمدهاند.
چکیده
درگذشت مرجان ساتراپی، هنرمند ایرانی-فرانسوی و خالق پرسپولیس، صرفاً مرگ یک نویسنده و فیلمساز نیست؛ برای نسل ایرانیانی که کودکی خود را با انقلاب ۱۳۵۷، جنگ، اعدام، مهاجرت، تبعید، زبان بیگانه و بازسازی هویت زیستهاند، این واقعه نوعی آینه است. ساتراپی با پرسپولیس توانست خاطره خصوصی یک دختر ایرانی را به زبان جهانی تبدیل کند؛ زبانی که نه تبلیغات جمهوری اسلامی بود و نه شعارهای کلیشهای اپوزیسیون، بلکه روایت انسانیِ کودکی بود که سیاست، خانه، خانواده، عشق و هویت او را درهم شکست.
این مقاله با الهام از زندگی و مرگ مرجان ساتراپی، مفهوم «پژمردگی سیاسی» را توضیح میدهد: وضعیتی که در آن جامعه ایرانی، بهجای آنکه سیاست را ابزار نظم، آزادی و همزیستی بداند، آن را به میدان خصومت دائمی، طرد، برچسبزنی و فرسایش روانی تبدیل میکند. در چنین وضعیتی، انسانهایی که روحیهشان بر عشق، محبت، دوستی و آشتی بنا شده است، در میان سکتاریسم سیاسی تنها میمانند و آرامآرام از درون فرسوده میشوند.
استدلال اصلی مقاله این است که راه رهایی ایرانیان، نه در حذف چپ، نه در حذف راست، نه در نفی دیندار، نه در نفی قومیتها و نه در تحقیر نسلهای شکستخورده، بلکه در آشتی ملی است. شاهزاده رضا پهلوی، در صورت پذیرش آزادانهٔ مردم و اگر نقش تاریخی خود را نه بهعنوان رهبر یک جناح، بلکه بهعنوان نماد آشتی ملی و گذار از انتقام به شهروندی تعریف کند، میتواند یکی از کانونهای مهم بازسازی روان سیاسی ایرانیان باشد. هدف نهایی، نه پیروزی یک اردوگاه بر اردوگاه دیگر، بلکه بازگرداندن ایران به ایرانیان و بازگرداندن ایرانیان به یکدیگر است.
درآمد: مرگ یک هنرمند و زخم یک نسل
خبر درگذشت مرجان ساتراپی در ۴ ژوئن ۲۰۲۶ در پاریس، در ۵۶سالگی، برای بسیاری از ایرانیان صرفاً خبری فرهنگی نبود. آسوشیتدپرس این خبر را با استناد به اعلام ریاستجمهوری فرانسه گزارش کرد. در گزارشهای مربوط به درگذشت او، نزدیکانش از اندوه پس از مرگ همسرش، ماتیاس ریپا، سخن گفتند [1]. این بیان عاطفی را نباید با تشخیص پزشکی یا اثبات رابطهٔ علّی اشتباه گرفت. آنچه در این مقاله دنبال میکنم، معنای انسانیِ فقدان و امکان همدلی است؛ نه داوری دربارهٔ علت مرگ او.
مرجان ساتراپی از همان نسل ایرانیانی بود که سیاست را نه در کتابهای علوم سیاسی، بلکه در خانه، مدرسه، خیابان، دیوار، زندان، مهاجرت و بدن خود تجربه کردند. او در خانوادهای فرهنگی و چپگرا رشد کرد؛ خانوادهای با خاطره مبارزه، زندان و سرکوب. او تهران را دید، انقلاب را دید، اعدام را دید، جنگ را دید، مهاجرت به اروپا را دید، و بعد تلاش کرد در زبان و فرهنگی تازه خود را دوباره بسازد. پرسپولیس از همینجا اهمیت پیدا میکند: این اثر فقط داستان مرجان نیست؛ داستان نسلی است که در کودکی بزرگ شد، پیش از آنکه فرصت کودکی داشته باشد [2].
برای من، درگذشت مرجان ساتراپی وجهی شخصی نیز دارد. در روایت و خاطرهٔ خودم، او را از فضای مجازی و گفتوگوهای دوستانه میشناختم و در تجربهٔ او شباهتهایی با زندگی نسل خود میدیدم. او از خانوادهای با پیشینهٔ چپگرایی میآمد؛ پدر من ارتشی و طرفدار شاه بود و در خانوادهٔ مادریام نیز گرایشهای چپ حضور داشت. او در تهران زندگی میکرد و من در آبادان. پرسپولیس از سرکوب سیاسی درون خانواده سخن میگوید؛ خاطرهٔ کودکی من نیز با خشونت روزهای انقلاب، کشتهشدن تیمسار بدرهای و اعدام یکی از بستگان عزیزمان، بهرام کامیاب، گره خورده است. این بخش، یادآوری شخصی نویسنده است و نباید با یک زندگینامهٔ مستند دربارهٔ خانوادهٔ ساتراپی یکسان گرفته شود.
نسلی که کودکیاش را سیاست بلعید
مرجان چند سال از من بزرگتر بود. نسل ما انقلاب را در کودکی تجربه کرد؛ سپس جنگ ایران و عراق، سرکوبهای پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، اعدامها، پایان جنگ در ۱۳۶۷ و مرگ خمینی در ۱۳۶۸ را دید. تجربهٔ دانشگاه، گزینش، ترس و محدودیت ایدئولوژیک برای بسیاری از ما نیز بخشی از همین مسیر بود. برای گروهی از این نسل، مهاجرت مرحلهٔ بعدی شد: زبان تازه، مدرک تازه، کار تازه و تلاش برای بازسازی هویت. این سرگذشت همگانی و یکسان نیست؛ اما رشتهای است که خاطرهٔ بسیاری از همنسلانم را به هم وصل میکند.
از این منظر، هیچیک از ما «استثنا» نیستیم. بسیاری از ایرانیانی که در یک دوره تاریخی خاص متولد شدند، این سیر را با تفاوتهای خانوادگی، طبقاتی و جغرافیایی تجربه کردند. فرزند خانواده چپ، فرزند خانواده سلطنتطلب، فرزند ارتشی، فرزند بازاری، فرزند کارگر، فرزند معلم، فرزند زندانی سیاسی، فرزند مهاجر، فرزند کشتهشده یا فرزند اعدامشده؛ همه در یک کارخانه عظیم تولید زخم زندگی کردند. جمهوری اسلامی فقط یک نظام سیاسی نبود؛ دستگاهی بود که زندگی خصوصی، عشق، مدرسه، دانشگاه، پوشش، زبان، موسیقی، خانواده و حتی حافظه را سیاسی کرد.
پرسپولیس به همین دلیل اثر جهانی شد. ساتراپی در قالب رمان تصویری، چیزی را نشان داد که تحلیلهای خشک سیاسی اغلب از بیان آن ناتواناند: اینکه سیاست وقتی بر خانه و بدن کودک فرود میآید، دیگر فقط سیاست نیست؛ سرنوشت است. او با خطوط سیاهوسفید، با طنز، با خشم، با دلتنگی و با صداقت، به جهان نشان داد که ایران فقط آخوند، حجاب اجباری و بحران هستهای نیست؛ ایران کودکی است که بزرگترها تصمیم گرفتهاند او را به میدان جنگ ایدئولوژی بفرستند.
پژمردگی؛ از اندوه فردی تا فرسایش جمعی
نزدیکان ساتراپی از اندوه او پس از فقدان همسرش سخن گفتهاند [1]. از این روایت نمیتوان نتیجه گرفت که هر سوگوار از زندگی بازمیماند، یا فقدان تنها یک پیامد دارد. اما میتوان پرسشی انسانی مطرح کرد: فهمیدهشدن برای کسی که انقلاب، جنگ، مهاجرت و گسست فرهنگی را تجربه کرده چه معنایی دارد؟ گاهی همراه زندگی، افزون بر معشوق، شاهد گذشتهٔ انسان است؛ کسی که نزد او لازم نیست همهٔ زخمها را از ابتدا توضیح داد. این خوانش عاطفیِ نویسنده است، نه توصیف قطعی دنیای درونی ساتراپی.
پژمردگی در این معنا حالتی است که در آن انسان هنوز زنده است، کار میکند، مینویسد، حرف میزند، اما ریشههای عاطفیاش آب نمیخورد. در زندگی شخصی، این ممکن است پس از فقدان عشق رخ دهد. در زندگی جمعی ایرانیان، این وضعیت پس از سالها فرسایش سیاسی، تبعید، شکست، بدگمانی و جنگ فرقهای رخ داده است. ما فقط از جمهوری اسلامی ضربه نخوردهایم؛ از ناتوانی خودمان در یافتن یکدیگر نیز ضربه خوردهایم.
در میان ایرانیان مهاجر، نمونههای فراوانی از موفقیت حرفهای، هنری و علمی دیده میشود؛ بااینحال موفقیت فردی لزوماً به اعتماد و همکاری جمعی نمیانجامد. امی ملک در بررسی تجربهٔ دیاسپورای ایرانی نشان میدهد که همبستگی و چندپارگی میتوانند همزمان وجود داشته باشند و تفاوتهای سیاسی، قومی، دینی و نسلی را نمیتوان با یک شعار وحدت نادیده گرفت [4]. برداشت من این است که ناتوانی در مدیریت اختلاف میتواند انزوا و فرسایش اعتماد را تشدید کند. این برداشت را باید از تشخیص روانشناختی دربارهٔ همهٔ مهاجران جدا نگه داشت.
فرقهگرایی سیاسی؛ فرسایش پیوند میان ایرانیان
سیاست در ایران، به جای آنکه هنر تنظیم منافع و اختلافات باشد، به میدان مرگ و زندگی تبدیل شده است. هنگامی که هویت قومی، گرایش حزبی، نوع حکومت مطلوب و باور دینی هر یک به مرزی نفوذناپذیر تبدیل شود، و در نهایت، جامعهای که باید علیه یک نظام سرکوبگر متحد شود، پیش از رسیدن به میدان اصلی، درون خود چندپاره میشود.
در جوامع دموکراتیک، اختلاف چپ و راست اغلب بر سر اولویتهاست: مالیات، آموزش، نظام رفاه، بازار آزاد، رقابت، امنیت، مهاجرت، یا نقش دولت. در چنین جوامعی، تغییر دولت معمولاً به معنای اعدام، تبعید، مصادره هویت و نابودی طرف مقابل نیست. اما در ایران، در حالی که نه چپ قدرت دارد و نه راست، و قدرت واقعی در دست شبکهای از روحانیت سیاسی، سپاه، دستگاه امنیتی و اقتصاد رانتی است، چپ و راست هنوز گاهی با هم مانند دشمنان وجودی رفتار میکنند. این تراژدی است.
بازی مرگ و زندگی میان چپ و راست باید خاتمه پیدا کند. هیچ جامعهای نمیتواند با حذف نیمی از حافظه خود آزاد شود. اگر خوب به گذشته نگاه کنیم، در خانواده، مدرسه، دانشگاه، محل کار و مهاجرت، همه ما دوستان و خویشاوندانی در طیفهای مختلف داشتهایم: چپ، راست، میانه، مذهبی، سکولار، سلطنتطلب، جمهوریخواه، ملیگرا، سوسیالدموکرات. ایران واقعی همیشه متکثر بوده است. فاجعه از زمانی آغاز شد که سیاست، این تکثر طبیعی را به دشمنی متافیزیکی تبدیل کرد.
فضای مجازی فارسی میتواند برخی از این شکافها را تشدید کند. فرزام و همکاران در پژوهش «دستکاری افکار در توییتر فارسی» نشان دادهاند که در نمونهٔ مورد بررسی آنان، حسابهای غیرواقعی در بحثهای سیاسیِ تفرقهانگیز حضور و نقش بیشتری داشتند و ساختار شبکه نیز میتوانست به تقویت پیامهای آنان کمک کند [5]. این یافته همهٔ اختلافها را مصنوعی نمیکند و مجوز متهمکردن مخالفان به حساب جعلی نیست. درس عملی آن، احتیاط در بازنشر، بررسی ادعاها و حفظ امکان گفتوگوی واقعی است.
از سیاستزدگی تا شهروندی؛ فرق اختلاف عقیده با اختلاف صلاحیت
یکی از وظایف فکری ما این است که سیاست را از جنگ هویتی به اختلاف صلاحیت کاهش دهیم. در یک جامعه سالم، اختلاف سیاسی یعنی اختلاف در روش اداره کشور، نه اختلاف در حق زیستن. انسان چپ حق دارد از عدالت اجتماعی، کارگر، آموزش عمومی و درمان دفاع کند. انسان راست حق دارد از مالکیت، رقابت، تولید و نظم دفاع کند. انسان مذهبی حق دارد به ایمان خود وفادار باشد، به شرط آنکه آن را به قانون اجباری برای دیگران تبدیل نکند. انسان سکولار حق دارد دین را از دولت جدا بخواهد، بیآنکه مؤمنان را تحقیر کند. قومیتها حق دارند زبان و فرهنگ خود را پاس بدارند، بیآنکه تمامیت ارضی ایران قربانی شود.
مشکل ایران این نیست که ایرانیان اختلاف دارند؛ مشکل این است که هنوز قواعد اخلاقی و نهادی اختلاف را نساختهاند. جامعهای که در آن هر اختلافی به خیانت، مزدوری، تجزیهطلبی، فاشیسم، کمونیسم، ارتجاع یا بیوطنی ترجمه شود، نمیتواند به آزادی برسد. آزادی قبل از آنکه قانون اساسی باشد، توان تحمل دیگری است. آشتی ملی نیز قبل از آنکه پروژه سیاسی باشد، تمرین اخلاقی دیدن انسان پشت برچسب است.
مرجان ساتراپی بهعنوان هنرمند، دقیقاً از همین نقطه اهمیت دارد. او نه با زبان بیانیه حزبی، بلکه با زبان روایت انسانی، دیگری را قابل دیدن کرد. او به غربیها گفت ایرانیان فقط قربانی یا تهدید نیستند؛ انساناند. به ایرانیان نیز نشان داد که خاطره شخصی میتواند به گفتوگوی عمومی تبدیل شود. امروز ما نیازمند همین حرکت در سطح سیاست هستیم: تبدیل خاطرههای متخاصم به حافظه مشترک.
مرجان ساتراپی و امکان روایت مشترک ایرانیان
ساتراپی از خانوادهای با ریشههای چپ آمد، اما اثرش فقط متعلق به چپ نبود. پرسپولیس را سلطنتطلب، جمهوریخواه، چپ، لیبرال، فمینیست، مهاجر، دانشجو و غیرایرانی خواندند؛ زیرا او توانست از تجربه خاص خود به تجربه عام انسانی برسد. او در سالهای پایانی زندگی نیز نسبت به سرکوب جمهوری اسلامی و وضعیت زنان و جوانان ایرانی موضع روشن داشت؛ از جنبش زن، زندگی، آزادی حمایت کرد و با مجموعه Woman, Life, Freedom به روایت هنری آن جنبش کمک کرد [2،3].
در ۲۰۲۵، او نشان افتخار لژیون دونور فرانسه را نپذیرفت و دلیل آن را اعتراض به برخورد فرانسه با مسئله ایران و ایرانیان دانست [3]. این رفتار را میتوان نشانهای از همان دوگانگی تبعید دانست: عشق به کشور میزبان، اما اعتراض به بیتفاوتی آن در برابر درد وطن. چنین دوگانگیای برای بسیاری از ما آشناست. ما در اروپا و آمریکا و کانادا و استرالیا زندگی میکنیم، مالیات میدهیم، کار میکنیم، شهروند میشویم، اما بخشی از روحمان هنوز در تهران، آبادان، رشت، شیراز، تبریز، سنندج، مشهد، اهواز یا بوشهر مانده است.
از همینرو، یاد ساتراپی برای من فرصتی است تا دربارهٔ نیاز انسان مهاجر به فهمیدهشدن تأمل کنم. موفقیت هنری یا حرفهای، دلتنگی و تنهایی را ناممکن نمیکند؛ همانگونه که مهاجرت الزاماً به فرسودگی نمیانجامد و میتواند سرچشمهٔ آزادی، دوستی و آفرینش نیز باشد. «پژمردگی مهاجرتی و سیاسی» در این نوشته نامی استعاری برای یکی از امکانهای این تجربه است، نه حکم دربارهٔ همهٔ ایرانیان خارج از کشور یا سراسر زندگی او.
آشتی ملی؛ ضرورت اخلاقی، روانی و سیاسی
آشتی ملی برای ایران یک شعار لوکس نیست؛ شرط بقای سیاسی و روانی جامعه است. آشتی ملی به معنای فراموشی جنایت نیست. به معنای چشمپوشی از اعدام، شکنجه، زندان، تبعیض، سرکوب زنان، فساد و جنایتهای جمهوری اسلامی نیست. آشتی ملی یعنی تفکیک میان عدالت و انتقام؛ میان مسئولیت فردی و نفرت جمعی؛ میان محاکمه مجرم و تحقیر یک طبقه، یک قوم، یک مذهب یا یک گرایش سیاسی.
ایران آینده به حقیقتیابی، دادخواهی، قانون، جبران آسیب و حافظهٔ تاریخی نیاز دارد. آشتی ملی نباید جای اینها را بگیرد یا بازماندگان را به بخشش وادار کند. در کنار پاسخگویی فردی، باید چارچوبی ساخت که شهروندان با گذشتههای متفاوت بتوانند برابر زندگی کنند. خانوادههای ایرانی خود حامل تضادهای تاریخاند: پدری پادشاهیخواه، مادری چپگرا، خویشاوندی زندانی، همسایهای مذهبی یا دوستی جمهوریخواه. آینده را نمیتوان بر پاککردن این تنوع بنا کرد؛ باید اختلافها را در نظم شهروندی و قانون مدیریت کرد.
آشتی ملی یعنی گفتن این جمله سخت: من با عقیده تو مخالفم، اما تو را از ایران حذف نمیکنم. من گذشته تو را نقد میکنم، اما حق شهروندی تو را نمیگیرم. من عدالت میخواهم، اما انتقام کور نمیخواهم. من از تمامیت ارضی ایران دفاع میکنم، اما زبان و فرهنگ اقوام ایرانی را تهدید نمیبینم. من سکولارم، اما مؤمن را دشمن نمیدانم. من پادشاهیخواهم، اما جمهوریخواه را بیوطن نمیخوانم. من چپم، اما مالکیت و بازار را شیطان نمیدانم. این زبان، زبان نجات است.
نقش تاریخی شاهزاده رضا پهلوی؛ از رهبری جناحی تا محور آشتی
در چنین فضایی، شاهزاده رضا پهلوی میتواند نقشی تاریخی پیدا کند؛ نه صرفاً بهعنوان نماد پادشاهیخواهی، بلکه بهعنوان محور آشتی ملی. اگر حمایت از او به گفتمان ضدچپ، ضدجمهوریخواه، ضداسلام، ضدعرب، ضدقومیت یا ضدنسلهای شکستخورده تبدیل شود، ظرفیت ملی خود را از دست میدهد. اما اگر او بهعنوان چهرهای برای گذار، صندوق رأی، تمامیت ارضی، سکولاریسم، قانون، و آشتی ایرانیان مطرح شود، میتواند فراتر از یک اردوگاه سیاسی عمل کند.
شاهزاده رضا پهلوی در سخنرانی معرفی پروژهٔ شکوفایی ایران در ۳۰ آوریل ۲۰۲۵، نخستین مجموعهٔ پیشنهادهای آن را نقشهٔ راهی برای بازسازی و رفاه معرفی کرد و بر امکان نقد و تکمیل اسناد تأکید داشت [6]. این اشاره به همان سخنرانی تاریخی است؛ تأیید همهٔ جزئیات برنامه یا ادعای تصویب عمومی آن نیست. با این حال، پروژه سیاسی موفق فقط برنامه اقتصادی یا ساختار اداری نیست؛ پروژه روانی و اخلاقی نیز هست. جامعهای که همکاری در آن فرسوده شده است، حتی برای اجرای یک برنامه اقتصادی سنجیده نیز با دشواری روبهرو خواهد بود. ایران آینده به زبان آشتی نیاز دارد؛ زبانی که به مخالف بگوید: تو قرار نیست حذف شوی، قرار است در یک نظام قانونمند با من رقابت کنی.
پادشاهیخواهی اگر بخواهد به همبستگی ملی کمک کند، باید از نوستالژی صرف عبور کند و به مسئولیت ملی برسد. مسئولیت ملی یعنی دفاع از پادشاهی مشروطه، اما در چارچوب رأی آزاد مردم. یعنی احترام به چپ دموکرات، جمهوریخواه دموکرات، لیبرال، ملیگرا، مذهبی سکولار و اقوام ایرانی. یعنی دفاع از پرچم شیر و خورشید بهعنوان نماد تاریخی، اما نه بهعنوان چماق روانی بر سر کسانی که تاریخ دیگری را زیستهاند. یعنی نقد تند جمهوری اسلامی، اما پرهیز از نفرت کور نسبت به انسانهایی که از ترس، جهل، منافع، یا اشتباه، بخشی از مسیر را با آن همراه بودهاند.
اخلاق زبان؛ چرا گفتار تهاجمی ما را میپژمراند
زبان، فقط ابزار بیان نیست؛ محیط زیست روانی جامعه است. وقتی زبان سیاسی ایرانیان پر از تحقیر، فحاشی، تهدید، برچسب و حذف میشود، هیچکس در آن سالم نمیماند. حتی کسانی که در ظاهر پیروزند، از درون خشنتر، تنهاتر و کماعتمادتر میشوند. گفتار تهاجمی شاید در کوتاهمدت هیجان ایجاد کند، اما در بلندمدت جامعه را میپوساند.
درس سیاسی مورد نظر من از یاد ساتراپی، نیاز به فضایی است که در آن حساسیت انسانی ضعف تلقی نشود. نمیتوان مرگ او را به فضای نفرت سیاسی نسبت داد؛ اما میتوان پرسید آیا زبان سیاست برای دوستی، اندوه، موسیقی، زندگی عادی و نیاز به امنیت جایی باقی میگذارد؟ اگر سیاست فقط رقابت برای قدرت را به رسمیت بشناسد، بسیاری از انسانهایی را که انگیزهشان ساختن زندگی بهتر است از خود دور میکند.
ما نیاز داریم در ادبیات سیاسی خود چند اصل ساده را تمرین کنیم: نقد بدون تحقیر، دادخواهی بدون انتقام کور، مرزبندی بدون انسانزدایی، وطندوستی بدون نفرت قومی، سکولاریسم بدون توهین به ایمان، و پادشاهیخواهی بدون طرد دیگر اشکال دموکراتیک. این اصول شاید در فضای مجازی ضعیف به نظر برسند، اما در واقع ستونهای تمدناند.
از سوگ مرجان تا برنامه عمل برای ایرانیان
سوگواری برای یک هنرمند لزوماً نیازمند نتیجهگیری سیاسی نیست؛ سوگ حق شخصیِ هر انسان است. بااینحال، برای من یاد ساتراپی این پرسشها را زنده میکند: چگونه ایرانیانی با گذشتههای متفاوت میتوانند بر حقوق مشترک توافق کنند؟ چرا بعضی تلاشهای اتحاد به نزاع هویتی کشیده میشوند؟ چگونه میتوان محبت و همدلی را با مسئولیت، نقد و عدالت همراه کرد، بیآنکه سیاست به میدان نفرت تقلیل یابد؟
برای خروج از پژمردگی سیاسی، چند ضرورت وجود دارد:
- بازسازی زبان سیاسی: حذف فحاشی، برچسبزنی و تحقیر از ادبیات اپوزیسیون و جایگزینی آن با نقد دقیق و مسئولانه.
- پذیرش تکثر ایرانی: بهرسمیتشناختن چپ، راست، میانه، جمهوریخواه، پادشاهیخواه، مذهبی سکولار، بیدین، قومیتها و نسلهای مختلف در چارچوب ایران واحد و دموکراتیک.
- تفکیک عدالت از انتقام: پیگیری حقیقت، دادگاه عادلانه و پاسخگویی حقوقی، بدون نفرت جمعی و پاکسازی سیاسی.
- تعریف رهبری دوران گذار بهعنوان رهبری آشتی: حمایت از شاهزاده رضا پهلوی باید با زبان وحدت، صندوق رأی، قانون و شهروندی همراه شود، نه با زبان حذف.
- ساختن نهادهای گفتوگو: اتاقهای فکر، انجمنهای حرفهای، گروههای مدنی و رسانههایی که ایرانیان متفاوت را به گفتوگوی منظم و محترمانه وادار کنند.
- تبدیل خاطرههای خانوادگی به حافظه ملی: روایت اعدامشدگان چپ، ارتشیان اعدامشده، قربانیان جنگ، زنان سرکوبشده، اقلیتها، مهاجران و زندانیان سیاسی باید در کنار هم شنیده شود.
نتیجهگیری: سیاستی که باید دوباره انسان را پیدا کند
مرجان ساتراپی در پرسپولیس نشان داد که چگونه میتوان درد شخصی را به زبان جهانی تبدیل کرد. اکنون مرگ او ما را با پرسشی بزرگتر روبهرو میکند: آیا ما ایرانیان میتوانیم زخمهای شخصی و خانوادگی خود را به حافظهای مشترک برای ساختن آینده تبدیل کنیم، یا همچنان هر زخم را به سلاحی علیه دیگری بدل خواهیم کرد؟
پژمردگی سیاسی زمانی آغاز میشود که انسان دیگر امیدی به فهمیدهشدن ندارد. وقتی چپ، راست را دشمن وجودی بداند؛ راست، چپ را خائن ذاتی بداند؛ سکولار، مذهبی را انسان عقبمانده بداند؛ مذهبی، سکولار را بیاخلاق بداند؛ پادشاهیخواه، جمهوریخواه را بیوطن بداند؛ جمهوریخواه، پادشاهیخواه را فاشیست بداند؛ آنگاه ایران پیش از آزادی از بیرون، از درون فرسوده شده است.
راز رهایی، گذشت است؛ اما نه گذشت از حقیقت. محبت است؛ اما نه محبت سادهلوحانه. عشق است؛ اما نه عشق بیقانون. درککردن همدیگر است؛ اما نه انکار مسئولیت. آشتی ملی یعنی ساختن ظرفی که در آن حقیقت، عدالت، قانون، اختلاف، عشق و وطن بتوانند کنار هم زندگی کنند.
مرجان ساتراپی از میان ما رفت؛ دربارهٔ علت پزشکی مرگ او داوری نمیکنم. اما یاد او میتواند ما را به مقابله با فرسودگی و بازسازی پیوندها فرا بخواند. پرسپولیس روایت خاصِ کودکی اوست و درعینحال برای بسیاری از ما آینهای برای دیدن کودکی خود. شاید مسئولیت نسل ما این باشد که پس از آن همه انقلاب، جنگ، اعدام، تبعید و مهاجرت، ایرانی به فرزندانمان بسپاریم که سیاست در آن دشمن عشق نباشد؛ بلکه نگهبان امکان زندگی باشد.
منابع
- Associated Press, “Marjane Satrapi, Iranian French cartoonist and filmmaker known for Persepolis, dies at 56”, 4 June 2026.
- Princess of Asturias Foundation, Marjane Satrapi, 2024 Princess of Asturias Award for Communication and Humanities.
- Le Monde, “Marjane Satrapi, powerful and outspoken artist who swore to stay true to herself”, 5 June 2026؛ شامل گزارش امتناع از لژیون دونور در ژانویهٔ ۲۰۲۵.
- Amy Malek, “On Unity & Fragmentation in the Iranian Diaspora”, Fieldsights, Society for Cultural Anthropology, 29 June 2023.
- Amirhossein Farzam et al., “Opinion Manipulation on Farsi Twitter”, Scientific Reports 13, 333 (2023)؛ پیشچاپ اولیه ۲۰۲۲.
- Reza Pahlavi, “Iran Prosperity Project (IPP) Keynote Remarks”, 30 April 2025.
